از تلاطم تا آرامش
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: قرآن نوشت ، تلاطم ، آرامش ، غفلت

 

 هُوَ الّذی أنزَلَ السَّکینَه فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لِیَزدادوا ایماناً مَعَ ایمانِهم

وَ لِلّهِ جُنودُ السّمواتِ وَ الأرضَ (♥)

و کانَ اللهُ عَلیماً حَکیماً (♥)

و اوست که آرامش را در دلهای مؤمنان فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند

و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداوند است...

و خداوند دانای حکیم است...

 

(سوره فتح- آیه 4)

 

پ.ن) یک وقتایی پیش میاد که نگران میشی، درست شدن یا نشدن خیلی کارها رو وابسته به آدمها میدونی...

اونوقت یهو این آیه میاد جلوی چشمت که چرا نگرانی؟ خدا اگه بخواد کاری رو درست کنه خودش توی آسمانها و زمین سپاه داره، نیازمند هیچ آدم و وسیله ی زمینی هم نیست...

 


 
یا مَن لا یَشغَلُهُ سَمعٌ عن سمع...
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آرامش ، تلاطم ، غفلت ، قرآن نوشت

خدایا...


 
آســـــــــــــمان را بنگر...
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آرامش ، غفلت ، تمرین بندگی

 

أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَى الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صَافَّاتٍ وَیَقْبِضْنَ مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمَنُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ...

 

آیا پرندگان را ندیده اند که بالاے سر آنان در پروازند و گاهی بالهاے خود را گسترده و گاهی جمع مےکنند ؟ جز خداوند مهربان کسی آنها را بر فراز آسمان نگاه نمےدارد ، به راستے که او بر همــــــــــــه چیز بیـــــــــناست...


سوره ملک/آیه 19


 
تدبّر در قرآن!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: خودسازی ، غفلت ، ندامت

یادش بخیر! آن  وقت ها که کنکوری بودیم، میگفتند سؤالات کنکور مفهومی است! با حفظ کردن و نفهمیدن مفهوم مطلب، نمی توان به نتیجه خوب امیدوار بود.

یادش بخیر! قلم چی بود! گاج بود! اندیشه سازان بود!

خودمان را میــــــکشتیم، روزها و ساعت ها روی آن همه مبحث وقت میگذاشتیم، حد، مشتق، انتگرال، مدار، خازن... میــــــخواندیم، تســــــت میزدیم، خلاصه میکردیم، نکته در می آوردیم، تا مطمئن شویم مفهومیِ مفهومی فلان مبحث را یاد گرفته ایم!

و حالا! قرآن را باز میکنی، مفهوم و تفسیر و نکات هر آیه پیشکش، در معنی تحت اللفظی آیه ها هم میلنگیم،  اســـاسی!

و این یک سرافکندگی کاملاً تلنگربرانگیز است برای هر فرد تحصیلکرده، که آخر آنقدر که پیگیر مفهوم مفاد آزمون های رنگارنگ لیسانس و فوق لیسانس و دکترا بودیم، در حق فهم مفهوم کلام نورانی و آرامشبخش خدا چه کردیم؟ 


 
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم، آن قـــــدر به عمرم رمضــــان آمده، رفـته...
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غفلت ، ندامت


 
و اما مرگ....
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: خودسازی ، غفلت ، ندامت

 

وقتی یه عزیزی رو جوون جوون از دست میدی...

وقتی شادین و شنگول و عکس میگیرین و خوشحال و یهو همون آخرین عکس، میشه عکس روی سنگ مزار...

وقتی هر چند وقت یه بار میری بهشت زهرا و تو راه به عکس ها و شعرهای روی سنگ ها نگاه میکنی و مدام سال های تولد و وفات رو جمع و تفریق میکنی و میبینی دنیا دنیا جوون خوابیده...

اونوقت میفهمی که خیلی چیزا خیــــــــــــــــــــلی جدی ان...

اونوقت لغت "آینده" مفهومش برات تغییر میکنه....

اونوقت میفهمی آینده خیلی هم دور نیست.... شاید آیندۀ تو، که تو هم یکی مثه بقیه ای، فقط تا فردا صبح باشه،

زیاد که  دور از ذهن نیست... توفیرش فقط یه تصادفه، مثل اینکه خدایی نکرده بخوای همین فردا صبح از خیابون رد بشی و یه ماشین یا موتوری یهـــو بپیچه....

اونوقت خیلی خیلی مفهومی متوجه میشی که باید زود باشی...

میفهمی که "خودسازی" مفهومش "حالا بعداً بسازی" یا "در آینده خواهم ساخت" نیست...

میفهمی که " تمرین بندگی" مفهومش اینکه حالا یاد بگیرم، "بعداً" عمل کنم نیست....

میفهمی که تمرین بندگی یعنی "همین الـــــــــآن" عمل کن ... "خودسازی" یعنی "همیــــــن الـــــــــــآن " بساز...

اونوقت خیلی خیلی مفهومی متوجه میشی که باید  زود باشی.....

 


 
سُبحانَکَ.. انّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین...
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، ندامت

از آن باران ها که آدم را غمگین میکند؟... که ته دل آدم را خالی میکند؟... که نگران داشته ها و نداشته ها و گذشته و حال و آینده میکند؟  یک باران و این همه کار؟!!

شرمندگی دارد این جمله ها... بیشتر از آن، حسی که زمینه ساز این جملات است شرمندگی دارد... حسی شبیه غفلت... غفلت از اینکه تو هیچی و او همه چیز است...غفلت از اینکه او بصیر است، علیم است...  بی ایمان شدن که شاخ و دُم ندارد...امتحان خدا که جلسه و آزمون و ورقه ندارد!..

ولی ببین خدا در عوض تحویل گرفتن این همه غفلت ها و ناسپاسی ها و فراموشکاری ها، چقدددددر مهربان است... که این تلاطم ها و ناآرامی ها به دقیقه نکشیده، با تلنگر زدن قدرت و رحمتش، آن هم فقط با دو آیه ساده، چطور همۀ تلاطم ها را آرام میکند که شرمنده میشوی از خودت...

 خدای مهربان من... بباران... از هر نوع بارانی که میخواهی... همه نوعش موهبت است.... هم از آن موهبت ها که زمین را زنده میکند، هم آن موهبت ها که نفس غافل ما را با شرمندگی روسیاهی بیدار می کند...

 

یا الهی و ربّی...

لا اِلهَ اّلا اَنت....

سُبحانَکَ...

اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین.....

 اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین....

اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین.........

 

 


 
حس تلخ گم شدن...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: تلاطم ، غفلت ، ندامت ، آرزوی شفاعت

عکس ها

قیافه ها

علایق

عقاید

سلایق

تصورات

تفکرات

همۀ قدیمی هایشان

ورق میخورند مقابل چشمانم

آدم های قدیمی

آدم های جدید

بحث های قدیمی

بحث های جدید

فکرهای قدیمی

چالش های جدید

تفاوت هایشان به فکر فرو میبرتم.... عمییییق....ریشه ای....

مینشینی، خلوت میکنی، فکر میکنی... به ریشه.... به آنجا.... به اینجا..... به دوری.... به تفاوت....

حرصت میگیرد از خودت....حس شرمساری..... کجا بودی... کجا رفتی.... کجا هستی.....

چند سالی را این وسط مسط های عمر، معلول محیط، دوستان، درس، امتحان، کار، مشغله.... جو گیر... غافل..... معلوم نیست کجا بودی.....گم شده بودی....

عقب ماندی...

میدانم علتش از کجاست....راست گفت آن استاد... گفت خیلی ها، خیلی چیزهایشان مُعلّل است... معلول محیط، اطرافیان، دوستان، خانواده... این ها که تغییر کنند، آنها هم به مرور زمان تغییر میکنند... مثل درختی بی ریشه در باد....

در مقابل، آنها که ریشه هایشان، تفکراتشان، تصوراتشان، اعتقاداتشان، مُدلّل است، محکمند... برای آنچه که میگویند و هستند دلیل و استدلال دارند..... باد بیاید، محیطشان تغییر کند، اطرافیانشان تغییر کند، باز محکمند، همان میمانند...

و تلخ است پی بردن به معلل بودن.... مسئولیت و تقصیر گردن آنها نیست.... تقصیر خودت است....مسئولیت با توست...

میدانم....ذات، پاک است... اینها همه از غفلت است...فکر نکرده بودی....از فرط درس، کار، امتحان، پروژه، مشغله، خستگی، خواب.... هزار بهانه.... میدانم....

خدا را شکر کن که او حواسش هست.....موهبت میبارد بر سرت.... ولی نوع موهبتش را، تلخ یا شیرین بودن تلنگرش را، خودت معلوم میکنی...

وقتی مییبند فکرت نهایت دو روز مشغول میشود و باز همان آش را داری و همان کاسه را، زلزله وار... تلخ....سیلی گونه ....تلنگرش را میزند...

میشکنی.....

 


 
 
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، تمرین بندگی ، آرامش

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را !

 

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را !

 

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش !

 

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد!

مکر زلیخا زندانیش می کند

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند!

 

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟؟!!

 

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

نمی توانند!!!

 

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

 

به "تدبیرش" اعتماد کن

 

به "حکمتش" دل بسپار

 

به او "توکل" کن

 

و به سمت او "قدمی بردار"

 

تا ده قدم آمدنش به سوى خودت را به تماشا بنشینی ...


 
ممکن است فردایی نباشد، حال را دریابیم..
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت

اندکی فکر کن...

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند..

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند:
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد..

به بچه هایی فکر کن که گفتند: "مامان زود برگرد"،و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند..

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند.و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ، ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید،
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛ زیرا اگر دیگر آنها نباشند،برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود.

"دیروز"
گذشته است
و "آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد...

لحظه "حال" را دریاب.
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری..


 
فرصت ها، در همین نزدیکی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، تمرین بندگی ، تلاطم ، کمال انسانم آرزوست

 

حضرت آیت الله بهجت (رضوان الله تعالی علیه) اگر ناراحتی یا غم و غصه ای در صورت کسی می دیدند حتی پیش آمده بود که نمازشان را نمی بستند تا یک جوری آن ناراحتی را برطرف کنند و صورت آن شخص را خوشحال ببینند. آن وقت نمازشان را ادا میکردند . میفرمودند:" آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد."

 


 
از اون آیه ها که تا مغز استخون آدمو آروم میکنه....
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، آرامش ، تلاطم ، قرآن نوشت

 

أَوَلَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ .

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ....

فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.

 گاهی وسط کلی کار و مشغله، یهو ته دلت خالی میشه، یهو از حال، از آینده، ازاینکه چی میشه، چی نمیشه، مییییترسی، یخخخخ میکنی...

یه دیقه این آیه رو با تمرکز بخون:

"آیا کسى که آسمانها و زمین را آفرید، نمى‏تواند همانند آنان را دوباره بیافریند؟ !

آرى (می‏تواند)، و او آفریدگار داناست!  

فرمان او چنین است که هرگاه چیزى را اراده کند، تنها به آن می گوید: «موجود باش!»، آن نیز بی درنگ موجود مى‏شود!"

پس منزه است خداوندى که مالکیت و حاکمیت همه چیز در دست اوست; و به سوی او بازگردانده می شوید!  

 انقدر هی گاه و بیگاه ته دلت خالی نشه...  قاب کن اینارو بزن رو پیشونیت،انقدر فکر نکن خودت همه کاره ای.. انقدر بزرگی خدا و ارادۀ خدا و اینکه همه چیز دست اونه هی فراموشت نشه...

خدا... گرداننده اصلی...اون بالاست.. حواسش به اون مورچه و کِرم زیر خاک هم هست، چه برسه به آدما... همه چیز دست اونه، تحت ارادۀ اونه...همه چیز دست تو نیست.. قاب کن اینا رو بزن رو پیشونیت .....


 
جایی برای پایان- جایی برای شروع
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، تمرین بندگی ، ندامت

نمیدونم تا حالا شده با مرور کردن عکسای قدیمیت یا سر هر اتفاق دیگه، به این نتیجه تلخ برسی که چقدر مثل خمیر نرم بازی، تابع محیط بودی و هستی؟ که گاهی از سر مراوده داشتن با عده ای و قرار گرفتن در بعضی محیط ها یک جور هستی و فردای همون روز یا مدت ها بعد، از سر تغییر محیط و اطرافیان و شرایط، به جور دیگه و متضادی در میای، حالاچه از لحاظ رفتار و گفتار و کردار و پوشش، چه از خیلی جهات دیگه!

نمیدونم تا حالا شده توی یه بحث جدی چالشی قرار بگیری و لازم باشه دلیل و استدلال و برهان بیاری برای اینکه چرا این هستی و طور دیگه ای نیستی، یا چرا میگی این درسته و اون غلط، و ببینی نمیتونی اونطور که باید و بیشتر از چند دقیقۀ کوتاه توجیه کنی و تو دلیل محکم آوردن کم بیاری و این وسط محکوم شی به متعصب بودن؟

نمیدونم شده یهو خودت در کمال ناباوری متوجه تناقض در اعمال و رفتارت بشی و حالت از خودت و ادعاهات به هم بخوره که محکم نیستی و انقدرررر گاهی جوگیر و فراموشکاری؟

نمیدونم شده تا حالا کسی بهت تلنگر بزنه که چرا بعضی  کارها مثل مثلاً بعضی واجبات رو انجام میدی و بعضی دیگه رو سلیقه ای انجام نمیدی؟ و یا چرا بعضی محرمات رو رعایت میکنی و بعضی دیگه رو نه! و در جواب هیچی نداشته باشی بگی و بی جواب بمونی؟

از همه بدتر، شده همۀ این چیزها رو تو هم فهمیده باشی، ولی بازم سرتو تو هیاهوی روزمره فرو کرده باشی،  به روی خودت نیاورده باشی و خودتو با جملۀ "بی خیال بابا، انقدر سخت نگیر، جوونیتو بکن" آروم کرده باشی؟

این روزا فهمیدم بسیااااااار تهی، سست و شناورم!! به معنای واقعی کلمه!  فهمیدم هیچ تلاشی برای فهمیدن چرایی یا فلسفۀ خیلی خیلی خیلی چیزها نکردم و از میان نسبت های خیلی، نسبتاً، تا حدودی، کمی و... اپسیلونی بیشتر از چند مورد کوچیک از مسلمونی به شیوۀ تحقیقی (و نه تقلیدی) نمیدونم و خیلی از چیزهام، اعم از طرز رفتار، اعتقادات و... به شدت تابع محیط و شرایط و آدمهاست و اگه در خانواده یا کشور دیگه ای بزرگ شده بودم، ممکن بود طور دیگه ای می بودم!

این روزها فهمیدم آمادۀ ازدواج کردن نیستم! که کسی که چرایی خیلی از کارهاشو ندونه و در قبال خیلی از رفتارها، اعتقادات، مسائل، دیدگاه ها و اعمالش، استدلال و جهت گیری محکم نداشته باشه، مثل بیدی میمونه که باد در جریان زندگی به هر سمت و سویی میتونه ببرتش و هیچ ضمانت اجرایی برای تغییر نکردنش وجود نداره!

این روزها فهمیدم شایستۀ تربیت کردن بچه هم نیستم! که اگر بچه ای داشته باشم و با ذهن کنجکاوانه چرایی خیلی از بایدها و نبایدهایی که بهش یاد میدم رو بپرسه،  چاره ای جز سرگرم کردنش یا گول زدنش با جملۀ "بعداً بزرگ میشی خودت میفهمی" ندارم!

این روزا فقط این رو فهمیدم که دلم رو خوش کردم به 2 مدرک دانشگاهی که کارشناس ارشدم! و در زمینه های دیگه از سیکل کمتر... واقعاً کمترررر.....

این روز ها متوجه شدم که اون ثمینی که به معنی گرانبهاست، این ثمین نیست و نیاز داره به تغییر از نوع اساسی و برای گرانبها شدن و روسفیدی در این دنیا و اون دنیا باید کاری بکنه، که این گرانبها شدن یا یاد گرفتن شیوۀ این روسفیدی بین علوم مهندسی و مقاله و نرم افزار پیدا نمیشه...

اگرچه که در عجب و تأسفم از اینکه چرا تا به حال و تا به این سن، این همه خلأ توجهم رو جلب نکرده بود و زودتر از اینها متوجه عمق تهی بودن خودم نشده بودم، ولی خدا رو هزاران بار شکر که الآن خوب فهمیدم که خیلی برای شناخت خودم، شناخت دینم، ساختن شخصیتم و یاد گرفتن شیوه های زندگی سعادتمندانه وقت نگذاشتم...

و این طور شد که در اواسط 25 سالگی زلزله ای به وجودم وارد شد و فهمیدم باید همه چیزم یک بار کوبیده بشه، خراب بشه و یک باره دیگه محکم ساخته بشه، و از تابعیت محیط و دوستان و افراد و شرایط آزاد. برای همیشه.

 و چه موقعی بهتر از همین حالا  که نه دغدغه ی همسر و همراه کردن فرد دیگه با تناقض های اعتقادی و رفتاری و عملکردی خودم و نه دغدغۀ تربیت بچه و نه چیز خاص دیگه دارم.

 کمی این روز ها میخوام دلم برای "خودم"، برای "دین"م ، برای "آخرتم" بسوزه و دنبال پیدا کردن "صراط مستقیم" که چندین بار در طول روز بدون فکر به معنی واقعیش، از سر عادت سر نماز از خدا میخوام باشم ..

خیلی دیر... جایی وسط 25سالگی ...


 
حواسم باشه، حواست باشه..
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، کمال انسانم آرزوست ، تمرین بندگی

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را        بنیاد مکن تو حیله و دستان را

     تو غره بدان مشو که مِی می نخوری     صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

......................


 
من کاروان گم کرده ام...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، کمال انسانم آرزوست

خدایا

مرا با دوستانت آشنا کن..

پرواز دسته جمعی پرندگان آسمان را زیبا تر میکند...

 

پی نوشت: شده تا حالا دلت بخواد در مورد یه سری مسائل با یکی درد و دل کنی، حرف بزنی، سوال کنی ،مشورتی کنی، تجربه ای بپرسی ولی هرچی دفتر تلفن موبایل و لیست مسنجر و فیس بوکتو بری بالا بیای پایین ببینی هیچ کی نیست؟

یکی مسخره میکنه، یکی میگه خل شدی، یکی میگه آخوند شدیا! یکی دیگه میگه برو بابا این فکرا چیه وسط جوونی، زندگیتو بکن ، به یه سری دیگه هم اگه بگی که کلاَ از چشمشون سقوط میکنی و کل دوستی الفاتحه! چون نگاهشون بهت تغییر میکنه..

اینجاست که یهو خودت و دوستات و آدمایی که کلا باهاشون مراوده داشتی برات سوال میشن..

اینجاست که میرسی به همین نیایش بالای پی نوشت..


 
کاش به اندازۀ هفت روزی که گذشت بزرگ شده باشیم!
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت

7 روز از سال تموم شد.. به همین برق و بادی..


 
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را / نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت

+ بعداً نوشت دارد.


 
ورقه ها...بالا
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غفلت ، ندامت

تموم شد....

فقط چند ساعت دیگه از امسال مونده... در واقع نمونده، چون الآن شبه و فردا صبح سال جدیده...

یاد اون موقع هایی افتادم تو مدرسه و دانشگاه که سر جلسۀ امتحان، مراقبا آخراش هی وقت رو اعلام میکردن که فقط فلانقدر از وقت امتحان مونده...

الآن حس اون امتحانایی رو دارم که چند بار تو دوران تحصیل تجربه کردم. ازاونایی که سؤالای امتحانه انقدر غافل گیرکننده ست  و ذهن انقدررررر هنگ میکنه و انقدرآدم امتحانو بدددد میده که آخراش هر چقدر میگن از وقت امتحان کم مونده، دیگه فرقی به حال آدم نمیکنه. حتی نای بلند شدن و تحویل دادن برگش رو نداره، اصن زانوهاش رمق نداره از جا بلند شه.. همین جوری مبهوت از امتحانه میشینه ، وای میسه بگن ورقه ها بالا و خود مراقبا بیان برگه رو بگیرن..

الآن دقیقاً حال همون موقع ها رو دارم...

تو این چند ساعت باقیمونده، به غیر از فکر کردن به گذشته و آینده دیگه کاری بر نمیاد...

حس میکنم عین دوران تحصیل، فقط این بار بجاش اون 2 تامراقبا که میگن یکیشون رو شونۀ چپ نشسته، یکیشون رو شونۀ راست، منتظرن بگن ورقه ها بالا....

و برگۀ من...خاااااااااالی.....

خیلی چیزا که بلد بودم ننوشتم و خیلی چیزارم غلط اندر غلط اندر غلط نوشتم....

خیلی چیزارم تازه یادم افتاده که  اصلاً تا حالا نخوندم......

برگۀ من خالی....

ورقه ها بالا............


 
آخرین شب جمعۀ یکهزار و سیصد و نود...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آرزوی شفاعت ، غفلت ، ندامت

همه با هم ...

برای هم ...

دعا کنیم.....

 

 اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَهْتِکُ الْعِصَمَ

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَیِّرُ النِّعَمَ

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاَّءَ

 

 

خدایا ببخش آن گناهانى را که پرده عصمتم را مى‏درد
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من کیفر عذاب نازل مى‏کند
خدایا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من مى‏بندد
خدایا ببخش آن گناهانى را که مانع قبول دعاهایم مى‏شود
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من بلا مى‏فرستد


 ................

این قسمت دعای کمیل من رو یاد یکی از ترسناک ترین قسمت های زندگی میندازه. این قسمت که گاهی دلیل استجابت نشدن دعاها، دلیل ایجاد شدن شرایط بد تو زندگی آدم اعم از بلا و غم و غصه و غیره، ممکنه گناه خود آدم باشه...

یعنی هززززاااااااااااارررررر بار این دعا خونده شه و آمرزش این گناهان از خدا خواسته شه، بازم کمه........


 
چند یاد آوری...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غفلت ، آرامش ، تمرین بندگی

 

      وَ اعلَموا اَنَّ اللهَ بِما تَعمَلون خَبیر         

          وَ اعلَموا اَنَّ اللهَ سمیعٌ علیمٌ               

  وَ اعلَموا اَنَّ اللهَ عَلی کُلِ شَیءٍ قَدیر   

   

و بدانید که خدا از آشکار و نهان شما آگاه است..

و بدانید که خدا به گفتار و کردار شما شنوا و داناست..

و آگاه باشید خداوند بر هر چیز تواناست...

 


 
خلوت
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کمال انسانم آرزوست ، غفلت ، تمرین بندگی

گاهی یه فرصتایی پیش میاد که آدم با خودش خلوت کنه...

برا ماهایی که جوونیم و درگیر دانشگاه و درس و پروژه و کار و غیره، و تو هیاهوی این مشغله ها گرفتار، این خلوت کردنه کم پیش میاد. نه که وقت نداشته باشیم، گاهی انقدر غرق میشیم تو روزمرگی که غافل میشیم....

اصلاً نمیدونم چرا بین درس و کار و سرشلوغی و مشغله ها و فاصله افتادن بین خیلی چیزا انگار که یه رابطۀ خطی  وجود داره...... فاصله افتادن بین آدما ازهم ، بین آدم از خودش، بین آدم با خدا....

اصلاً انگار که یهو آدم یه مدت غرق میشه تو حوادث و جریانات زندگی، و یهو سر نمیدونم چی، شاید سر یه تلنگر، دوباره سرش از زیر برف میاد بیرون و به خودش میاد... گاهی خیلی دیر، گاهیم زود....

خدایا...دقت که میکنم ، میبینم درنتیجۀ همۀ این مشغله ها،  تمام بندگیمون برای تو محدود شده به یه نماز که تو تمام این نمازها هم (که به قول یه عزیزی، بیشتر به نوک زدن مرغ به زمین شبیهه تا به نماز) ذهن هر جایی هست الّا....، گاهی هم شاید شرکت تو چند تا جلسه و هیئت مذهبی، اونم  فقط شب قدری، عاشورایی، عرفه ای و تموم. اونم تازه اگر یه تلنگری بهمون بخوره و تا یک هفته یا ماکزیمم یک ماه اثرش بجا باشه...........
بعدش دوباره روز از نو و غفلت از نو.....

خدایا، نذار این مشغله ها، دغدغه ها و روزمرگی­ها فاصلۀ بین خلوت هامون با خودمون و تو رو زیاد کنه....

و وقتی یکی شبیه منی به خودم بیام، ببینم انقددددرررر غافل شدم ازت که هر وقت رومو میکنم سمتت و صدات میزنم، فقط و فقط به خاطر دعا، سر یه حاجت، سر یه التماس برا شدن یا نشدن، یا دادن یا ندادن چیزی بهمه...........

و مواقع شادی و خوب و آروم بودن همه چیز، یا فراموشت کنم یا که عین قبل صدات نکنم...

نذار انقدر غرق برنامه ریزی های مختلف برا زندگیامون بشیم و با فرض اینکه جوونیم و مرگ دور، یادمون بره که فاصلۀ بین بودن و نبودن میتونه به راحتی و کوتاهی یک لحظه تصادف باشه...که کم نبودند و نیستند جوونایی که در اوج نشاط و شادابی و جوونی، یک لحظه یه ماشین بهشون زد و همه چی تموم شد و از اون همه کار ودرس و مشغله، مقدار زیاد یا کمی حق الله ادا نکرده و حق النّاس پایمال کرده و هزار تا گناه آگاهانه و ناآگاهانه کرده باقی موند...

خدایا، نذار  لحظه ای یادمون بره که اون بالایی و داری ثانیه به ثانیه، ثانیه به ثانیه.. .نگاهمون میکنی... از همون صبح که از خواب بیدار میشیم، تو هر برخورد با آدما، تو هر نگاه و قضاوت و تصمیم، تو هر کاری که داریم انجام میدیم، تو هر فکر و گمانی که تو سرمون  می­گذره تا آخر شب.

به من، به هممون، توان و مدیریت بده که هر روززز، هرررر لحظه، تو هرررر حالت روحی، و نه فقط هر از چند گاهی، سر یه تلنگر گذرا، حواسمون به تو، به خودمون، حرفامون، کارامون، نگاهمون، اخلاقمون،ایمانمون و.... باشه و از مسیر مستقیم بندگیت که ضامن خوشبختی و روسفیدی مون تو این دنیا و اون دنیاست دور نشیم...........................